كاروان اسيران

(1)

(2)

(3)


1

تنى چند از يزيديان، زودتر از لشكر به‏كوفه بازگشتند، چون بارى گران، به‏دوش داشتند!

بار، سرهاى شهيدان بود! شهيدانى كه چشم و چراغ انسانيت بوده و هستند. جهان، از كيفر چنين جنايت‏كارانى ناتوان است، آيا جنايت‏كارى كه چشم و چراغ انسانيت را بكشد، كيفرش تنها كشتن خودش است؟ چگونه مى‏شود، كشتن يك‏تن، كيفر هزاران تن گردد؟!

پس بايد نيروى حكمت و قوه عاقله‏اى كه بر جهان حكومت مى‏كند، كيفرى ديگر مقرّر بدارد. جهانى ديگر وجود داشته باشد، تا گونه‏اى ديگر از كيفر، اجرا گردد.

يزيديان، شب را در راه بودند و راه كوفه را با شتاب مى‏پيمودند. شب تيره و تار بود، ظلمت، سراسر جهان‏را فرا گرفته بود و هم‏چون دلِ ستم‏گران تاريك بود.

درهاى خانه‏هاى كوفه بسته بود؛ به‏ويژه در كاخ دارالإماره، كه نشيمن‏گاه امير بود. و امير به‏خواب رفته بود. مرگ ظالم، از زندگى او برتر است، آيا خوابش هم از بيدارى‏اش بهتراست؟!

شايد، در مدت خواب، جان مظلومى از او در امان باشد.

گويند: كسى‏كه سرِ پيشواى شهيدان‏را با خود آورده بود، در تاريكى شب به‏خانه رفت و سر را در كنارى نهاد و در بستر همسر شد و گفت:

گنجى جاويدان، برايت آورده‏ام! ارمغانى كه گران‏تر از آن چيزى نيست!

اين سرِ حسين است كه در خانه توست!

همسرش، هراسان و اشك‏ريزان، از جاى برخاست و گفت:

خاك عالم برسرت باد! مردان، زر و سيم براى زنانشان سوغات مى‏آورند، تو جنايت ارمغان آورده‏اى، سر فرزند رسول‏خدا را سوغات آورده‏اى؟!

به خدا قسم، ديگر باتوزندگى نخواهم كرد.

شبان‏گاه از خانه بيرون شد و سراسيمه و پريشان، دويدن گرفت‏و در ميان تاريكى ناپديد گرديد.

2

مصيبت كشيده‏ترين كاروانى كه تاريخ بشر ديده، از كربلا به‏راه افتاد و به‏سوى كوفه روان‏گرديد. كاروان، با قسى‏ترين و شقى‏ترين مردمِ روى زمين همراه بود!

نور و نار، در كنار هم قرار گرفتند!

هسته مركزى كاروان را، بانوان حرم پيامبر تشكيل مى‏دادند. در ميان كاروان، دوپسر بچه از برادرحسين، امام مجتبى(ع)، قرار داشت. يزيديان آن‏دو را خرد شمردند و از خونشان درگذشتند. برادر بزرگ آن‏دو نيز، در زمره اسيران بود. اين جوان، به‏ميدان شهادت رفته بود و جنگى نمايان كرده بود و آغشته به‏خون شده‏بود. پس از آن‏كه از جنگ ناتوان شد، به اسارت گرفته شد.

وى كه حسنِ مُثَنّى‏ نام‏داشت، به دامادى عمويش حسين(ع) سرافراز بود.

تنها يادگار حسين(ع) و بازمانده پيشواى شهيدان نيز، چشم وچراغ كاروان بود. نامش على و زين‏العابدين لقب داشت، سجّادش نيز گفتند. وى 23 بهار از عمرش گذشته بود و ازسوى مادر، نواده يزدگرد، شهنشاهِ ايران بود. بيمارى خطرناك، اين تازه‏جوان را چنان ناتوان ساخته بود كه نتواست قدمى بردارد و درميدان شهادت شركت كند.

اراده خداوندى، بدين وسيله نسل پاك حسين(ع) را محفوظ بداشت تا اين خون‏پاك، پيوسته در شريان‏هاى بشريت جريان داشته باشد.

اين‏است نمونه‏اى از مهر خدا.

زين‏العابدين، مصيبت بزرگ شهادت را به چشم ديد و بارِسنگين اسارت را به‏دوش كشيد و نور خدا خاموش نگرديد. محمد، نواده حسين(ع) فرزند خردسال زين‏العابدين نيز، با پدر همراه بود.

در ميان بانوان، دختران حسين، سكينه و فاطمه، بودند. فاطمه، همسر حسن مُثَنّى بود.

بانوانى ديگر از بنى‏هاشم و همسران بعضى از شهيدان و بستگان آن‏ها به‏ضميمه‏عده‏اى كودك، ريز و درشت، در زمره اسيران بودند.

كاروان، از كنار قتل‏گاه شهيدان بگذشت، جايى كه زمين از پيكرهاى انسان‏ها و تكه‏پاره بدن‏هاى آن‏ها آكنده بود. از سويى صفحه‏اى رنگين از تاريخِ جناياتِ بشرى را نشان مى‏داد. از سوى ديگر مجموعه‏اى كامل از افتخارات انسانى بود: فداكارى، جان‏بازى، از خويش بريدن و به خدا پيوستن. قتل‏گاه، به‏مناسبت آن‏كه در زمين پستى قرار داشت، گودال گفته شد.

گودال قتل‏گاه نشان مى‏داد كه بشر تا چه حد مى‏تواند به پيش رود و تكامل يابد، و «من» مى‏تواند «او» شود، ز خويش تهى گردد و ز جانان پر شود.

زينب، چشمش به كشته برادر افتاد، جدّش رسول‏خدا رامخاطب قرار داد:

«اى فرياد رس ما! اى محمد! درود فرشتگان آسمان، بر تو باد. اين حسين تو است آغشته به‏خون، با پيكرى قطعه قطعه، به‏روى زمين افتاده! اى دادرس ما! اى محمد! اينان دختران تواند كه به اسيرى مى‏روند! اينان فرزند تواند كه كشته شده‏اند، و باد صبا بر تن‏هاى آن‏ها خس و خاك مى‏افشاند!».

از سخن زينب، دوست و دشمن به‏گريه در افتادند.

3

شهر كوفه، از كاروان اسيران استقبال كرد و چگونه استقبالى!

سكوتى سنگين، برخاسته از پشيمانى، بر شهر سايه انداخته بود! دهان‏ها بسته! زبان‏ها دركام خشكيده! كسى، از بيم زور و قلدرى، ياراى سخن گفتن نداشت و نمى‏توانست دم زند!

حكومت نظامى، در شهر، برقرار! هيچ كس حق نداشت، با سلاح بيرون آيد.

ده هزار مرد مسلّح، در بخش‏هاى حساس شهر، و در مسير اسيران گمارده شده مراقب حوادث بودند. شيپورهاى پيروزى، به صدا در آمده بود. پرچم‏ها افراشته شده بود.

كاروان وارد كوفه شد و پيشاپيش آن، سرهاى شهيدان بر سر نيزه‏ها، در حركت بودند!

در پى سرها، بانوان حرم پيغمبر، به ريسمانى بسته شده، بر شتران سوار بودند.

مسلم گچ‏كار، منظره شهر كوفه را چنين تعريف مى‏كند:

امير كوفه، مرا براى سفيد كارى كاخش خواسته بود و من در كاخ، مشغول كار بودم. ناگهان، بانگ هياهو و غوغايى شنيدم! از خدمت‏كار كاخ پرسيدم: چه خبر است كه فرياد بلنداست؟! پاسخ داد: سر مردى را مى‏آورند كه بر ضدّ يزيد قيام كرده و خارجى شده است!

پرسيدم: اين خارجى كيست؟

گفت: حسين فرزند على بن ابى‏طالب!

از او دور شدم و به سر و سينه زدن پرداختم، پس دست‏هايم را شستم و از كاخ بيرون شده تا چيزى‏كه شنيدم به چشم ببينم.

به‏سوى ميدان شهر شتافتم و در كنار مردمى كه در حال انتظار بودند، بايستادم.

ديدم چهل شتر دارند مى‏آيند، كه بانوان و كودكان اسير را بر پشت دارند.

زين العابدين را ديدم كه بر شترى بى جهاز، سوار كرده‏اند و از ديدگانش اشك و از رگ‏هاى گردنش خون جارى است!

زين العابدين مى‏گفت:

«اى مردم بدبخت و اى مردم بدكار! دشت‏هاى شما سيراب مباد! اى مردمى كه حرمت پيغمبر خود را نگه نداشتيد! پسرانش را كشتيد! دخترانش را اسير كرديد!

اگر روز رستخيز با پيغمبر روبه‏رو شويد، چگونه پاسخش را خواهيد داد؟! با ما چنان رفتارى مى‏كنيد كه گويا دين شما، از ما نيست؟!».

* * *

اكنون به سخنانِ «جذلم»، گوش مى‏دهيم:

سال شصت و يكم هجرت بود كه وارد كوفه شدم. روزى بود كه زين العابدين را همراه بانوان حرم، از كربلا به‏كوفه آورده بودند. سربازان، گرداگرد آن‏ها را گرفته بودند! و زن و مردِ شهر، براى تماشا، از خانه بيرون آمده بودند. ولى زنان، مى‏گريستند، و زارى مى‏كردند.

زين العابدين، بيمار بود و بر گردنش، زنجيرى انداخته بودند و دست هايش را با همان زنجير به گردنش بسته بودند! شنيدمش كه به‏مردم كوفه چنين مى‏گفت:

«اى مردم! گريه مى‏كنيد و براى شهيدان ما نوحه سرايى داريد؟! پس، چه كسى آن‏ها را كشت؟ آيا جزهمين مردم؟!».

زنى از زنان كوفه، از بانويى اسير پرسيد: شما از كدام اسيران هستيد؟

پاسخ شنيد: از اسيران اهل بيت! از اسيران آل محمد(ص)!

زن كوفى كه اين سخن بشنيد، از دل، ناله‏اى بركشيد و گريه و زارى آغاز كرد. و زنان ديگر با وى هماواز گرديدند، به‏شيون و زارى پرداختند و شهر از شيون و زارى پر شد.

زن كوفى را ديدم به‏سوى خانه دويد. آن‏چه چادر و روسرى و لچك داشت، جمع كرده همراه آورد و به‏بانوان اسير داد، تا خود را بپوشانند.

زنى ديگر، به‏درون خانه رفت و مقدارى نان و خرما بياورد و ميان كودكان پخش كرد. كودكانى كه گرسنگى، رنگ از چهره آن‏ها برده بود! بانويى از بانوان اسير، بانگ زده گفت:

«صدقه، بر ما حرام است!».

بچه‏ها كه اين سخن بشنيدند آن‏چه در دست و دهان داشتند بينداختند و گفتند: عمه‏مى‏گويد: صدقه، بر ما حرام است.

چگونه خاندانى و چه دودمانى! زن ومردشان، خرد و كلانشان، فرمان خداى را مطيعند. در سختى، در تنگى، در اسيرى، درجان، در مال، در پوشاك، در خوراك.

* * *

بانوى بانوان كه اشك مردم كوفه و شيون و زارى آن‏ها را بديد، و مى‏دانست كه كسى به‏جز كوفيان، اين جنايت بزرگ را مرتكب نشده‏اند، به‏سخن آمد. اشاره كرد كه خاموش شويد. همه خاموش شدند چنان‏كه نفسى از كسى برنمى‏آمد.

نخست زينب حمد خداى را به‏جاى آورد، و بر رسول اكرم، درود فرستاد، پس چنين گفت:

«اى مردم كوفه، اى اهل نيرنگ و خيانت! اى مردم دم‏دمى و پيمان شكن!

اشك‏هاتان هرگز نخشكد و شيونتان آرام نگيرد! مَثَل شما مثل زنى است كه آن‏چه مى‏ريسد، دوباره پنبه كند!

ايمان را بازيچه قرار داديد! چه بد كرديد! آيا به‏جز خودخواهى، خودستايى، دروغ و چاپلوسى، سرمايه‏اى داريد؟! چه بد مردمى هستيد! خشم خداى بر شما باد! و در شكنجه و عذاب جاودانى به‏سر بريد! مى‏گرييد؟! آرى گريه كنيد و بسيار هم گريه كنيد! و كمتر بخنديد! چون خود را به ننگى آلوده كرديد كه پاك شدنى نيست!

چگونه مى‏توانيد خود را از ننگِ كشتنِ نورديده پيامبر و سرور جوانان بهشت، پاك‏سازيد؟! شريفْ مردى كه پيشوا و رهنماى شما بود، پناه و پشتيبان شما بود.

روز رستخيز، در انتظار شماست! و بدخواهيد ديد! و عذابى دردناك خواهيد چشيد، و همواره در اين جهان، سرافكنده و بدبخت، خواهيد بود!

كوششى كرديد ناروا! سودايى نموديد زيان بخش! خشم خداى را خريديد! و ذلّت و خوارى را براى خود ابدى ساختيد! واى بر شما، صد واى!

آيا مى‏دانيد چه جگرى از رسول‏خدا، پاره كرديد و چه خونى را ريختيد و چه پيمانى را شكستيد و چه دخترِ پيغمبرى اسير كرديد و چه حرمتى از آن حضرت، هتك كرديد؟!

جنايتى هولناك، مرتكب شديد! عجب نيست اگر آسمان‏ها از هول آن، خون ببارد و تكه‏تكه شود! و زمين شكافته شده و كوه‏ها خرد گردد!

براى زيست دو روزه دل‏خوش نباشيد. انتقامِ خدايى در انتظار شماست! و فراموشتان نخواهد كرد و از كسى بيم و هراس ندارد. اوست كه همه رفتارها و كردارهاى ما و شما را مى‏بيند».

پس بانوى بانوان، شعرى بدين مضمون بر زبان آورد:

«پاسخ پيامبر را چه خواهيد داد. وقتى كه از شما بپرسد كه با اهل بيت من، با فرزندان، باعزيزان من، چگونه رفتار كرديد، گروهى را آغشته به خون ساختيد و گروهى را اسيركرديد؟!

آيا پاداش زحمت‏هاى من، اين بود؟!

عذاب خدايى را منتظر باشيد، عذابى كه از آن بالاتر، عذابى نخواهد بود».

مردى كه در آن هنگامه حاضر بود وسخنان زينب را شنيده بود، چنين مى‏گويد:

به‏خدا قسم، بانويى سخنورتر از او نديدم، گويا زبان اميرالمؤمنين على(ع) را در دهان داشت!

سخنان زينب، در مردم كوفه اثر گذاشت. همگى مات و مبهوت، و از خود بيخود شدند. خُزَيْمه مى‏گويد: پير مردى را ديدم كه چنان مى‏گريست كه موى سپيدش تر شده بود و مى‏گفت:

پدر و مادرم فدايشان باد، ميان‏سالانشان، بهترين كسان، جوانانشان، بهترين جوانان، زنانشان، بهترين زنان، كودكانشان، بهترين كودكان.

پس زينب، روى از مردم كوفه، برگردانيد و سوى خيمه‏اى‏كه برايش زده بودند، رهسپارگرديد.

بانويى، با اين قدرت، سخن گويد! و دشمن را چنين سرزنش كند! و آتش پشيمانى را، در دل جنايت‏كاران شعله‏ور سازد! و از شكنجه عذاب آخرت و ننگ دنيا بهراساند! آن هم بانويى كه اسير در دست دشمن است، بانويى كه كس و كارش، همگى كشته و پاره پاره گرديده و داغ عزيزان خود را در زمانى كمتر از يك روز چشيده! قدرتى است نامتناهى! و روحى است عظيم و بى نظير! و نمونه‏اى است كامل از شاگردِ مكتبِ وحى و انسانيت كه محمد(ص) بنيان‏گذار آن است.

آيا از چنين روحى كه در كالبد زينب قرار دارد، عظيم‏تر و بزرگ‏تر، ديده شده؟ آيا در وصف مى‏گنجد؟ رنج‏هاى زينب و دردهاى دلش را اگر بر شمريم، قابل شماره نيست، ولى زينب قوى بود، پايدار بود، نيرومند بود، شكيبا بود و در برابر همه مصايب، صبور.

آن‏جا كه بايد بگريد، مى‏گريست، و آن‏جا كه بايد بگويد، مى‏گفت و آن‏جا كه بايد دم فروبندد، خاموش بود، ولى پيوسته دردل آتشى فروزان داشت كه نهايت نداشت.