تنى چند از يزيديان، زودتر از لشكر بهكوفه بازگشتند، چون بارى گران، بهدوش داشتند!
بار، سرهاى شهيدان بود! شهيدانى كه چشم و چراغ انسانيت بوده و هستند. جهان، از كيفر چنين جنايتكارانى ناتوان است، آيا جنايتكارى كه چشم و چراغ انسانيت را بكشد، كيفرش تنها كشتن خودش است؟ چگونه مىشود، كشتن يكتن، كيفر هزاران تن گردد؟!
پس بايد نيروى حكمت و قوه عاقلهاى كه بر جهان حكومت مىكند، كيفرى ديگر مقرّر بدارد. جهانى ديگر وجود داشته باشد، تا گونهاى ديگر از كيفر، اجرا گردد.
يزيديان، شب را در راه بودند و راه كوفه را با شتاب مىپيمودند. شب تيره و تار بود، ظلمت، سراسر جهانرا فرا گرفته بود و همچون دلِ ستمگران تاريك بود.
درهاى خانههاى كوفه بسته بود؛ بهويژه در كاخ دارالإماره، كه نشيمنگاه امير بود. و امير بهخواب رفته بود. مرگ ظالم، از زندگى او برتر است، آيا خوابش هم از بيدارىاش بهتراست؟!
شايد، در مدت خواب، جان مظلومى از او در امان باشد.
گويند: كسىكه سرِ پيشواى شهيدانرا با خود آورده بود، در تاريكى شب بهخانه رفت و سر را در كنارى نهاد و در بستر همسر شد و گفت:
گنجى جاويدان، برايت آوردهام! ارمغانى كه گرانتر از آن چيزى نيست!
اين سرِ حسين است كه در خانه توست!
همسرش، هراسان و اشكريزان، از جاى برخاست و گفت:
خاك عالم برسرت باد! مردان، زر و سيم براى زنانشان سوغات مىآورند، تو جنايت ارمغان آوردهاى، سر فرزند رسولخدا را سوغات آوردهاى؟!
به خدا قسم، ديگر باتوزندگى نخواهم كرد.
شبانگاه از خانه بيرون شد و سراسيمه و پريشان، دويدن گرفتو در ميان تاريكى ناپديد گرديد.
مصيبت كشيدهترين كاروانى كه تاريخ بشر ديده، از كربلا بهراه افتاد و بهسوى كوفه روانگرديد. كاروان، با قسىترين و شقىترين مردمِ روى زمين همراه بود!
نور و نار، در كنار هم قرار گرفتند!
هسته مركزى كاروان را، بانوان حرم پيامبر تشكيل مىدادند. در ميان كاروان، دوپسر بچه از برادرحسين، امام مجتبى(ع)، قرار داشت. يزيديان آندو را خرد شمردند و از خونشان درگذشتند. برادر بزرگ آندو نيز، در زمره اسيران بود. اين جوان، بهميدان شهادت رفته بود و جنگى نمايان كرده بود و آغشته بهخون شدهبود. پس از آنكه از جنگ ناتوان شد، به اسارت گرفته شد.
وى كه حسنِ مُثَنّى نامداشت، به دامادى عمويش حسين(ع) سرافراز بود.
تنها يادگار حسين(ع) و بازمانده پيشواى شهيدان نيز، چشم وچراغ كاروان بود. نامش على و زينالعابدين لقب داشت، سجّادش نيز گفتند. وى 23 بهار از عمرش گذشته بود و ازسوى مادر، نواده يزدگرد، شهنشاهِ ايران بود. بيمارى خطرناك، اين تازهجوان را چنان ناتوان ساخته بود كه نتواست قدمى بردارد و درميدان شهادت شركت كند.
اراده خداوندى، بدين وسيله نسل پاك حسين(ع) را محفوظ بداشت تا اين خونپاك، پيوسته در شريانهاى بشريت جريان داشته باشد.
ايناست نمونهاى از مهر خدا.
زينالعابدين، مصيبت بزرگ شهادت را به چشم ديد و بارِسنگين اسارت را بهدوش كشيد و نور خدا خاموش نگرديد. محمد، نواده حسين(ع) فرزند خردسال زينالعابدين نيز، با پدر همراه بود.
در ميان بانوان، دختران حسين، سكينه و فاطمه، بودند. فاطمه، همسر حسن مُثَنّى بود.
بانوانى ديگر از بنىهاشم و همسران بعضى از شهيدان و بستگان آنها بهضميمهعدهاى كودك، ريز و درشت، در زمره اسيران بودند.
كاروان، از كنار قتلگاه شهيدان بگذشت، جايى كه زمين از پيكرهاى انسانها و تكهپاره بدنهاى آنها آكنده بود. از سويى صفحهاى رنگين از تاريخِ جناياتِ بشرى را نشان مىداد. از سوى ديگر مجموعهاى كامل از افتخارات انسانى بود: فداكارى، جانبازى، از خويش بريدن و به خدا پيوستن. قتلگاه، بهمناسبت آنكه در زمين پستى قرار داشت، گودال گفته شد.
گودال قتلگاه نشان مىداد كه بشر تا چه حد مىتواند به پيش رود و تكامل يابد، و «من» مىتواند «او» شود، ز خويش تهى گردد و ز جانان پر شود.
زينب، چشمش به كشته برادر افتاد، جدّش رسولخدا رامخاطب قرار داد:
«اى فرياد رس ما! اى محمد! درود فرشتگان آسمان، بر تو باد. اين حسين تو است آغشته بهخون، با پيكرى قطعه قطعه، بهروى زمين افتاده! اى دادرس ما! اى محمد! اينان دختران تواند كه به اسيرى مىروند! اينان فرزند تواند كه كشته شدهاند، و باد صبا بر تنهاى آنها خس و خاك مىافشاند!».
از سخن زينب، دوست و دشمن بهگريه در افتادند.
شهر كوفه، از كاروان اسيران استقبال كرد و چگونه استقبالى!
سكوتى سنگين، برخاسته از پشيمانى، بر شهر سايه انداخته بود! دهانها بسته! زبانها دركام خشكيده! كسى، از بيم زور و قلدرى، ياراى سخن گفتن نداشت و نمىتوانست دم زند!
حكومت نظامى، در شهر، برقرار! هيچ كس حق نداشت، با سلاح بيرون آيد.
ده هزار مرد مسلّح، در بخشهاى حساس شهر، و در مسير اسيران گمارده شده مراقب حوادث بودند. شيپورهاى پيروزى، به صدا در آمده بود. پرچمها افراشته شده بود.
كاروان وارد كوفه شد و پيشاپيش آن، سرهاى شهيدان بر سر نيزهها، در حركت بودند!
در پى سرها، بانوان حرم پيغمبر، به ريسمانى بسته شده، بر شتران سوار بودند.
مسلم گچكار، منظره شهر كوفه را چنين تعريف مىكند:
امير كوفه، مرا براى سفيد كارى كاخش خواسته بود و من در كاخ، مشغول كار بودم. ناگهان، بانگ هياهو و غوغايى شنيدم! از خدمتكار كاخ پرسيدم: چه خبر است كه فرياد بلنداست؟! پاسخ داد: سر مردى را مىآورند كه بر ضدّ يزيد قيام كرده و خارجى شده است!
پرسيدم: اين خارجى كيست؟
گفت: حسين فرزند على بن ابىطالب!
از او دور شدم و به سر و سينه زدن پرداختم، پس دستهايم را شستم و از كاخ بيرون شده تا چيزىكه شنيدم به چشم ببينم.
بهسوى ميدان شهر شتافتم و در كنار مردمى كه در حال انتظار بودند، بايستادم.
ديدم چهل شتر دارند مىآيند، كه بانوان و كودكان اسير را بر پشت دارند.
زين العابدين را ديدم كه بر شترى بى جهاز، سوار كردهاند و از ديدگانش اشك و از رگهاى گردنش خون جارى است!
زين العابدين مىگفت:
«اى مردم بدبخت و اى مردم بدكار! دشتهاى شما سيراب مباد! اى مردمى كه حرمت پيغمبر خود را نگه نداشتيد! پسرانش را كشتيد! دخترانش را اسير كرديد!
اگر روز رستخيز با پيغمبر روبهرو شويد، چگونه پاسخش را خواهيد داد؟! با ما چنان رفتارى مىكنيد كه گويا دين شما، از ما نيست؟!».
اكنون به سخنانِ «جذلم»، گوش مىدهيم:
سال شصت و يكم هجرت بود كه وارد كوفه شدم. روزى بود كه زين العابدين را همراه بانوان حرم، از كربلا بهكوفه آورده بودند. سربازان، گرداگرد آنها را گرفته بودند! و زن و مردِ شهر، براى تماشا، از خانه بيرون آمده بودند. ولى زنان، مىگريستند، و زارى مىكردند.
زين العابدين، بيمار بود و بر گردنش، زنجيرى انداخته بودند و دست هايش را با همان زنجير به گردنش بسته بودند! شنيدمش كه بهمردم كوفه چنين مىگفت:
«اى مردم! گريه مىكنيد و براى شهيدان ما نوحه سرايى داريد؟! پس، چه كسى آنها را كشت؟ آيا جزهمين مردم؟!».
زنى از زنان كوفه، از بانويى اسير پرسيد: شما از كدام اسيران هستيد؟
پاسخ شنيد: از اسيران اهل بيت! از اسيران آل محمد(ص)!
زن كوفى كه اين سخن بشنيد، از دل، نالهاى بركشيد و گريه و زارى آغاز كرد. و زنان ديگر با وى هماواز گرديدند، بهشيون و زارى پرداختند و شهر از شيون و زارى پر شد.
زن كوفى را ديدم بهسوى خانه دويد. آنچه چادر و روسرى و لچك داشت، جمع كرده همراه آورد و بهبانوان اسير داد، تا خود را بپوشانند.
زنى ديگر، بهدرون خانه رفت و مقدارى نان و خرما بياورد و ميان كودكان پخش كرد. كودكانى كه گرسنگى، رنگ از چهره آنها برده بود! بانويى از بانوان اسير، بانگ زده گفت:
«صدقه، بر ما حرام است!».
بچهها كه اين سخن بشنيدند آنچه در دست و دهان داشتند بينداختند و گفتند: عمهمىگويد: صدقه، بر ما حرام است.
چگونه خاندانى و چه دودمانى! زن ومردشان، خرد و كلانشان، فرمان خداى را مطيعند. در سختى، در تنگى، در اسيرى، درجان، در مال، در پوشاك، در خوراك.
بانوى بانوان كه اشك مردم كوفه و شيون و زارى آنها را بديد، و مىدانست كه كسى بهجز كوفيان، اين جنايت بزرگ را مرتكب نشدهاند، بهسخن آمد. اشاره كرد كه خاموش شويد. همه خاموش شدند چنانكه نفسى از كسى برنمىآمد.
نخست زينب حمد خداى را بهجاى آورد، و بر رسول اكرم، درود فرستاد، پس چنين گفت:
«اى مردم كوفه، اى اهل نيرنگ و خيانت! اى مردم دمدمى و پيمان شكن!
اشكهاتان هرگز نخشكد و شيونتان آرام نگيرد! مَثَل شما مثل زنى است كه آنچه مىريسد، دوباره پنبه كند!
ايمان را بازيچه قرار داديد! چه بد كرديد! آيا بهجز خودخواهى، خودستايى، دروغ و چاپلوسى، سرمايهاى داريد؟! چه بد مردمى هستيد! خشم خداى بر شما باد! و در شكنجه و عذاب جاودانى بهسر بريد! مىگرييد؟! آرى گريه كنيد و بسيار هم گريه كنيد! و كمتر بخنديد! چون خود را به ننگى آلوده كرديد كه پاك شدنى نيست!
چگونه مىتوانيد خود را از ننگِ كشتنِ نورديده پيامبر و سرور جوانان بهشت، پاكسازيد؟! شريفْ مردى كه پيشوا و رهنماى شما بود، پناه و پشتيبان شما بود.
روز رستخيز، در انتظار شماست! و بدخواهيد ديد! و عذابى دردناك خواهيد چشيد، و همواره در اين جهان، سرافكنده و بدبخت، خواهيد بود!
كوششى كرديد ناروا! سودايى نموديد زيان بخش! خشم خداى را خريديد! و ذلّت و خوارى را براى خود ابدى ساختيد! واى بر شما، صد واى!
آيا مىدانيد چه جگرى از رسولخدا، پاره كرديد و چه خونى را ريختيد و چه پيمانى را شكستيد و چه دخترِ پيغمبرى اسير كرديد و چه حرمتى از آن حضرت، هتك كرديد؟!
جنايتى هولناك، مرتكب شديد! عجب نيست اگر آسمانها از هول آن، خون ببارد و تكهتكه شود! و زمين شكافته شده و كوهها خرد گردد!
براى زيست دو روزه دلخوش نباشيد. انتقامِ خدايى در انتظار شماست! و فراموشتان نخواهد كرد و از كسى بيم و هراس ندارد. اوست كه همه رفتارها و كردارهاى ما و شما را مىبيند».
پس بانوى بانوان، شعرى بدين مضمون بر زبان آورد:
«پاسخ پيامبر را چه خواهيد داد. وقتى كه از شما بپرسد كه با اهل بيت من، با فرزندان، باعزيزان من، چگونه رفتار كرديد، گروهى را آغشته به خون ساختيد و گروهى را اسيركرديد؟!
آيا پاداش زحمتهاى من، اين بود؟!
عذاب خدايى را منتظر باشيد، عذابى كه از آن بالاتر، عذابى نخواهد بود».
مردى كه در آن هنگامه حاضر بود وسخنان زينب را شنيده بود، چنين مىگويد:
بهخدا قسم، بانويى سخنورتر از او نديدم، گويا زبان اميرالمؤمنين على(ع) را در دهان داشت!
سخنان زينب، در مردم كوفه اثر گذاشت. همگى مات و مبهوت، و از خود بيخود شدند. خُزَيْمه مىگويد: پير مردى را ديدم كه چنان مىگريست كه موى سپيدش تر شده بود و مىگفت:
پدر و مادرم فدايشان باد، ميانسالانشان، بهترين كسان، جوانانشان، بهترين جوانان، زنانشان، بهترين زنان، كودكانشان، بهترين كودكان.
پس زينب، روى از مردم كوفه، برگردانيد و سوى خيمهاىكه برايش زده بودند، رهسپارگرديد.
بانويى، با اين قدرت، سخن گويد! و دشمن را چنين سرزنش كند! و آتش پشيمانى را، در دل جنايتكاران شعلهور سازد! و از شكنجه عذاب آخرت و ننگ دنيا بهراساند! آن هم بانويى كه اسير در دست دشمن است، بانويى كه كس و كارش، همگى كشته و پاره پاره گرديده و داغ عزيزان خود را در زمانى كمتر از يك روز چشيده! قدرتى است نامتناهى! و روحى است عظيم و بى نظير! و نمونهاى است كامل از شاگردِ مكتبِ وحى و انسانيت كه محمد(ص) بنيانگذار آن است.
آيا از چنين روحى كه در كالبد زينب قرار دارد، عظيمتر و بزرگتر، ديده شده؟ آيا در وصف مىگنجد؟ رنجهاى زينب و دردهاى دلش را اگر بر شمريم، قابل شماره نيست، ولى زينب قوى بود، پايدار بود، نيرومند بود، شكيبا بود و در برابر همه مصايب، صبور.
آنجا كه بايد بگريد، مىگريست، و آنجا كه بايد بگويد، مىگفت و آنجا كه بايد دم فروبندد، خاموش بود، ولى پيوسته دردل آتشى فروزان داشت كه نهايت نداشت.